در تاریخ این اب و خاک ، دو گروه بی شک بزرگترین خیانت ها در حق سرزمین مادری مرتکب شدند . اول خزب توده که وطن فروشانه از سرنگونی مصدق تا انقلاب پیوسته دست یه دسیسه و خیانت زد و دیگری گروهک مجاهدین خلق .
مجاهدین خلق سازمانی شبه روشنفکری با ایده اولوژی از خود ساخته ، ملغمه ای از سوسیالیزم ، فاشیسم و اسلام که معتقد به میارزه مسلحانه بود .اما کاری که سران وطن فروش این گروهک طی دوران جنگ در حق مردم این سرزمین کردند در طول هزاران سال تاریخ ما از نظر زشتی خیانت ها ، جنایت ، توطئه ، تروریسم بی نظیر بود . هدف از این جملات توجیه انچه بر سر اعضا ان در زندانهای ایران رفت و یا اعدام های سال 67 نیست ، چرا که بیشتر از همه جوانان و نوجوانانی که تحت القا سران این گروه ، در زندان یا در جنگ از بین رفتند ، شایسته دلسوزی اند . اما چرا وقتی سران زالو صفت و گرگ طینت انها ( مسعود رجوی و مریم قجر هرجایی ) دست در دست صدام ، دیکتاتور دیوانه و جلاد عراق داشتند ؛ چشمان خود را باز نکردند .
مرصاد عملیاتی است که طومار این گروهک را برای همیشه در هم پیچید . در اواخر جنگ مجاهدین طی عملیاتی با نام فروغ جاویدان از مرز غرب به ایران وارد شدند و می خواستند در 3 روز تهران را فتح کنند . اما دلاوران ایران زمین در محلی قبل از کرمانشاه که بعدها به تنگه مرصاد معروف شد سقوط جاویدان وطن فروشان را رقم زدند . شرح زیر دو روایت از عملیا ت مرصاد یکی از سپهبد شهید علی صیاد شیرازی و دیگری از محسن رضایی است .

روایت اول : سپهبد شهید علی صیاد شیرازی
دو سه روز پيش از عمليات «مرصاد» و يا چهار، پنج روز پيش از آن، دشمن (عراقيها) سوء استفاده ميكرد. جمهوري اسلامي تازه داشت قطعنامه را ميپذيرفت كه عراقيها سوءاستفاده كردند. فكر كردند جنگ تمام شد و ما هيچ آمادگي نداريم، آمدند از چهارده محور در غرب كشور، هجوم آوردند. تنگه با وسيي، تنگه هوران، تنگه ترشابه، بعد هم پاسگاه هدايت، پاسگاه خسروي، تنگاب نو، تنگاب كهنه، نفتشهر، سومار، سرني تا مهران حدود چهارده محور. دشمن آمد داخل، رزمندگان ما را دور زدند. ما تا آن روز، چهل تا پنجاه هزار اسير از آنها داشتيم و آنها اسير از ما كمتر داشتند. اين علميات، خيلي وحشتناك بود! دلهايمان را غم فراگرفت تا آنجا كه امام فرموده بود: «ديگر نجنگيد».
من توي خانه بودم كه يك دفعه ساعت 30/8 شب، معاون عمليات ستاد كل كه در آن موقع يكي از برادران سپاه بود، به من زنگ زد و گفت: فلان كس! دشمن از سرپل ذهاب، گردنه پاتاق با سرعت به جلو ميآيد. همين جوري سرش را انداخته پايين ميآيد. من گفتم: كدام دشمن؟! اگر از يك محور دارد ميآيد پس چه جور دشمن است؟! گفت: نميدانيم. گفت: همين طور آمده الان به كرند هم رسيده و كرند را هم گرفتند. چون بعد از پاتاق، ميشود كرند، بعد از كرند، ميشود اسلامآباد غرب و سپس ميآيد به كرمانشاه. گفت: همين جور دارد جلو ميآيد. گفتم: اين چه جور دشمني است؟ گفت: ما هيچي نميدانيم. گفتم: حالا از ما چه ميخواهيد؟ گفتند: شما بياييد برويد منطقه. خلاصه گفتم: اول يك حكمي بنويسد كه من رفتم آنجا، نگويند تو چه كارهاي؟ درست است نماينده حضرت امام هستم، ولي نمايندگي حضرت امام از نظر فرماندهي، نقشي ندارد. او گفت: هر حكمي ميخواهي، بگو ما مينويسيم. ما هر چه فكر كرديم، ديديم مغزمان كار نميكند. حواسمان پرت شد كه اين دشمن، چه كسي است. آخر گفتم: فقط به هواپيما بگوييد كه ساعت 30/10 آماده بشود، ما با هواپيما برويم به كرمانشاه. هواپيما آماده كردند. ساعت 30/10 رفتيم كرمانشاه. رسيديم كرمانشاه، ديديم اصلا يك محشري است. مردم از شدت وحشت ريختهاند بيرون شهر. اين جاده بين كرمانشاه بيستون تقريبا حالت بلواري دارد. تمام پر آدم، يعني اصلا هيچ كس نميتواند حركت كند. طاق بستان محل قرارگاه بود. مجبور شديم پياده شويم، ماشين گرفتيم، رفتيم تا رسيديم. تا ساعت 30/1 شب ما دنبال اين بوديم، اين دشمني كه دارد ميآيد، كيست؟ ساعت 30/1 شب يك پاسداري سراسيمه و ناراحت آمد، گفت: من اسلامآباد بودم، ديدم منافقين آمدند، ريختند توي شهر (تازه فهميدم منافقين هستند ريختند توي شهر) شهر را گرفتند و آمدند پادگان ارتش را كه آن موقع ارتش آنجا نبود ارتش همه توي جبههها بودند فقط باقي مانده آنها بودند، گرفتند.
فرمانده، سرهنگي بود كه حرفشان را گوش نميكرد. همانجا اعدامش كردند و ميخواستند بيايند به طرف كرمانشاه، توي مردم گير كردند، چون مردم بين اسلامآباد تا كرمانشاه با تراكتور، ماشين و هر چي داشتند، ريختند توي جاده. پس نخستين كسي كه جلوي آنها را گرفته بود، خود مردم بودند. من به آقاي «شمخاني» كه الان وزير دفاع است و آن وقت معاون عملياتي در ستاد كل بود، گفتم: فلان كس! ما كه الان كسي را نداريم، با كدام نيرو دفاع كنيم؟ نيروهامون هم توي جبهه ماندهاند. اينجا كسي را نداريم. هوانيروز همين نزديك است، زنگ بزن به فرمانده آنها، خلبانها ساعت 5 صبح آماده شوند، من ميروم توجيهشان ميكنم. (از زمين كه كسي را نداريم.) با خلبانان حمله ميكنيم. ايشان به فرمانده هوانيروز زنگ ميزند و ميگويد: من شمخاني هستم. فرمانده هوانيروز ميگويد: من به آقاي شمخاني ارادت دارم، ولي از كجا بفهمم كه پشت تلفن، شمخاني باشد، منافق نباشد؟ تلفن را من گرفتم. من بيشتر خلبانها را ميشناختم، چون با بيشتر آنها خيلي به مأموريت رفته بودم. همه آنها آشنا هستند. همين طور زنگ زدم، اسمش «انصاري» بود. گفتم: صداي من را ميشناسي؟ تا صداي ما را شنيد، گفت: سلام عليكم و احوالپرسي كرد. فهميد. گفتم: همين كه ميگوييد، درست است. ساعت 5 صبح خلبانها آماده باشند تا من توجيهشان كنم. صبح تا هوا روشن شد، شروع كنيم، وگرنه، ديگه منافقين بريزند، اوضاع خراب ميشود. 5 صبح، ما رفته بوديم و همه خلبانها توي پناهگاه آماده بودند، توجيهشان كرديم كه اوضاع خراب است، دو تا بالگرد جنگي كبري، يك 214 آماده بشوند و با من بيايند. اول ببينم كار را از كجا شروع كنيم. بعد، بقيه آماده باشند تا گفتيم، بيايند. اين دو تا كبري را داشتيم. خودمان توي بالگرد 214 جلو نشستيم. گفتم: همين جور سر پايين برو جلو ببينيم، اين منافقين كجايند. همينطور از روي جاده ميرفتيم نگاه ميكرديم، مردم سرگردان را ميديديم. 25 كيلومتر كه گذشتيم، رسيديم به گردنه چار زبر كه الان، نامش را گذاشتهاند «گردنه مرصاد».


بعد گفتيم، برويم دنباله اينها را ببنديم كه فرار نكنند. باز دوباره دو تا بالگرد كبري گير آورديم و يك بالگرد 214، كه رفتم به طرف گردنه پاتاق. از اسلامآباد رد ميشدم، جاده را نگاه ميكردم كه ببينم منافقين چگونه رفت و آمد ميكنند. ديديم يك وانت با سرعت دارد ميرود. حقيقتش دلمون نيامد كه اين يكي از دستمون در برود. به خلبان كبري گفتم: از بغل با اون توپت - توپ 20 ميلي متري خوبي دارند كه از 2-3 كيلومتري خوب ميزند- يك رگباري بزن، ترتيبش را بده. گفت: اطاعت ميشه. تا آمدم بجنبم، ديدم بالگرد رفته بالاي سرش، مثل اينكه ميخواهد اينها را بگيرد، من گفتم: «جلو نرو زيرا اگر بروي جلو، ميزنندت.» يك دفعه بالگرد را زدند، ديدم بالگرد رفت، خورد به زمين شخم زده. يك دود غليظي مثل قارچ، بلند شد؛ مثل اينكه دود از كله ما بلند شد كه اي كاش نگفته بوديم: برو! اشتباه كردم. حالا چكار كنيم؟ خلبان را نجات بدهم، ما را هم ميزدند. آنجا پر منافق بود. به هر صورت، خلبانها را راضي كردم كه برويم يك آزمايش كنيم، ببينيم ميتوانيم كه خلبان را نجات بدهيم. ديديم بالگرد دومي گفت: من توپم كار نميكند، نميتوانم پشتيباني كنم. برويم آنجا، ميزنند. گفتم: هيچي، اينها كه شهيد شدند، برويم به طرف ادامه هدف. رفتيم محل را شناسايي كرديم.
حدود يكي دو گردان نيرو را من توي گردنه پاتاق پياده كردم و راه را بر آنها بستم كه فرار نكنند. برگشتيم، شب شد. صبح ساعت 8 بود كه من توي طاق بستان بودم. يك دفعه، تلفن زنگ زد. فرماندهي هوانيروز گفت: فلان كس! دو تا خلبان پيش من هستند، دو تا خلباني كه ديروز گفتي شهيد شدند. گفتم: چي؟ من خودم ديدم شهيد شدند! گفت: آنها آمدند. بعد، خودمان را به خلبانها رسانديم. تعريف كردند و گفتند: ما رفتيم آنها را از نزديك كنترل كنيم، ما را زدند. سيستمهاي فرمان بالگرد، قفل شد؛ يعني ديگه كنترل نبود. ما فقط با هنر خودمان، زديم به خاك به صورت سينمال، كه سقوط نكنيم. وقتي زديم، يك دفعه ديديم موتور دارد آتش ميگيرد ولي ما زندهايم. هنوز يكي از كابينها باز ميشد. لكن كابين ديگري باز نميشد، قفل شده بود. شيشهاش را با سنگ شكستيم، آمديم بيرون، دوتايي از اين دود استفاده كرديم و به طرف تپه مقابل فرار كرديم. بعد، منافقين كه آمدند، ديدند جايمان خالي است، رد پايمان را ديدند و ديدند كه ما داريم پاي تپه ميرويم. افتادند دنبال ما. بالاي تپه رسيدم. نه اسلحهاي داريم نه چيزي. خدايا! (شهادتين را ميگفتيم). كار خدا، يك دفعه ديديم از طرف ايلام دو تا كبري آمدند. اصلا چه جوري شد كه يك دفعه اونجا پيدا شدند؟! آمدند به طرف جاده، شروع كردند به زدن اينها و آنها هم پا به فرار گذاشتند. حالا اينها از اين ور فرار ميكنند، ما از اون ور فرار ميكنيم. ما هم از فرصت استفاده كرديم به طرف روستاهايي كه فكر كرديم داخل آنها، ديگه منافق نيست، رفتيم. بعد، رسيديم به روستا، و خيالمان راحت شد كه ديگر نجات پيدا كرديم. تا رفتيم توي روستا، مردم دور ما را گرفتند. منافقين! منافقين! گفتيم: بابا! ما خودي هستيم. ما خلبانيم. گفتند: نه، شما لباس خلباني پوشيديد و شروع كردند به كتك زدن ما. كار خدا يكي از برادرهاي سپاه اونجا پيدا شده، گفته: شما كي را داريد ميزنيد؟ كارتشان را ببينيد. كارتمان را ديدند، گفتند: نه بابا! اينها خلبانند. شروع كردند روبوسي با اينها يك پذيرايي گرم. صبح هم بالگرد كبري آنجا پيدا شده بود. بالگرد كميته، ساعت 8 آنها را رسانده بود به محل پايگاه، كه آنها را ما حالا ديديم. به هر حال خداوند متعال در آخر اين روز جنگ يا عمليات «مرصاد» به آن آيه شريفه، عمل كرد كه خداوند در آيه شريفه ميفرمايد: «با اينها بجنگيد، من اينها را به دست شما عذاب ميكنم و دلهاي مؤمن را شفا ميدهم و به شما پيروزي ميدهيم.» (توبه-14) و نقطه آخر جنگ با پيروزي تمام شد كه كثيفترين و خبيثترين دشمنان ما (منافقين) در اينجا به درك واصل شدند و پيروزي نهايي، ما يك پيروزي عظيمي بود
روایت دوم : محسن رضایی
جنگ فراز و نشيب فراواني داشت. سال نخست جنگ، سال شكستهاي ايران و پيشروي عراق در سرزمينهاي ماست. ارتش عراق، پنج استان ايران را اشغال ميكند. بيشتر شهرهاي اين استانها يا اشغال ميشوند و يا همچون اهواز به محاصره درميآيد و يا در تيررس ارتش عراق قرار ميگيرد. مقاومتهاي فراوان نيروهاي ارتش، سپاه، بسيج، عشاير ايران كه حضور جدي دارند، اما كاري از پيش نميبرد. خود مردم همدان، نخستين نيروهايي بودند كه در قصر شيرين و برخي نقاط ديگر كشور از همان روزهاي آغازين جنگ حضور يافتند. استان همدان با اين كه در ظاهر مورد حمله قرار نگرفته بود، و اين استان كرمانشاه بود كه در خط مقدم بود، اما مردم آن، نخستين گروههايي بودند كه رسيدند آنجا و رفتند از سرزمين و از اسلام و انقلابشان دفاع كردند، ولي همه اينها مقاومت بود. براي همين، سال اول، سال مقاومت ايران و پيشروي عراق است. ايران چهار تا پنج حمله بزرگ هم انجام داد، اما همه آنها ناكام ميشد و كاري نميتوانست بكند.

سال دوم، ورق برميگردد و ايران شروع ميكند؛ نخست آبادان را آزاد ميكند، بعد بستان و سوسنگرد و به ترتيب، فتحالفتوح، بيتالمقدس تا اينكه به مرز ميرسد.
سالهاي سوم و چهارم ايران وارد خاك عراق ميشود و نخست با عمليات رمضان از سمت بصره پيشروي ميكند و بعد جزاير خيبر را ميگيرد و سپس در مناطق غرب كشور در عمليات «مسلمبن عقيل» در شهر مندلي عراق مسلط ميشود و عملياتي هم در شمال غرب انجام ميدهد؛ از مريوان و ارتفاعات سليمانيه ميگذرد و بخشهايي از استان سليمانيه را ميگيرد... همينطور ديگر پيشرويهاي ايران ادامه پيدا ميكند تا اين كه ميرسيم به عمليات فاو و پس از آن، شلمچه را ميگيريم.
پس از عمليات ايران در شلمچه، قطعنامه 598 صادر ميشود. يك سال پيش از جنگ، در حقيقت يك مجموعه پيروزيهاي پي در پي در شش سال و نيم به دست ميآيد و در اصل در اين سالها، اداره جنگ به دست ايران ميافتد. شش سال مداوم ايران حمله ميكرد و غالبا هم موفق ميشد و گاهي هم پيروز نميشد، اما ميآمد سر جاي اولش؛ 302 عمليات اينگونه شد، نام آنها را «عدمالفتح» گذاشتيم.
اواخر جنگ ايران موفق شد بخش زيادي از استان سليمانيه عراق را تصرف كند. ايران در سال آخر جنگ، يعني زماني كه قطعنامه 598 صادر شد، به نتيجه رسيده بود ديگر نميتواند در جبهههاي جنوب كاري بكند. چند قرارگاه در جنوب باقي ماندند تا منطقه جنوب را اداره كنند و يك قرارگاه در شمالغرب. فرماندهان قرارگاههاي جنوب از جمله آقاي شمخاني، آقاي رحيم صفوي كه از فرماندهان اصلي جنگ بودند، پس از سه، چهار ماه آمدند و گفتند تا يك سال ديگر هم نميشود در جنوب جنگيد، براي همين، عمليات ديگري به نام «والفجر 10» را در غرب كشور آغاز كرديم كه هدف اصلياش آن بود كه ادامه پيدا كند و به سمت سليمانيه حركت كنيم.
در جنوب به بنبست رسيده بوديم و راه پيشروي به سوي بصره و جنوب عراق قطع شده بود؛ بنابراين، كركوك، سومين شهر عراق و نفتخيز آن مورد توجه قرار گرفت و جبهه جديدي را باز كرديم تا نگذاريم جنگ با بنبست روبهرو شود، اما از همان هنگام پيدا بود كه با توجه به مقاومت قدرتهاي بينالملل، آنها نميگذارند اين پيشرويهايي ايران ادامه پيدا كند و براي همين سال آخر جنگ، سال پر تأملي بود كه بايد چگونه جنگ را اداره كرد؟ آيا آمريكاييها دخالت ميكنند يا خير؟ اينها همه در تاريخ جنگ بحث شد.
ما بيش از شصت هزار نوار ضبط شده داريم. همه اين سخنان در آنها منعكس شده است. از يك سال پيش، نامهاي خدمت امام نوشته ميشود كه به زودي عراقيها عليه ايران حملاتشان را آغاز ميكنند و احتمالا ما دچار شكستهاييميشويم؛ يعني درست پس از عمليات كربلاي 5 و پس از پذيرش قطعنامه 598 نامهاي به صراحت نوشته شد. (البته اين نامهها آن موقع سري بودند، اما امروزه اشكالي ندارد، جملاتي از آنها را براي مردم عزيزمان بگوييم). به هر روي، تحليلها بر آن بود كه به زودي حملات شديد عراق آغاز ميشود، البته اين به زودي هشت تا نه ماه طول كشيد، ولي مهم اين است كه همه اين بحثها از قبل داخل قرارگاههاي جنگ ايران جريان داشته و بحث ميشده است.
بالاخره همينطور شد. عراق به جايي رسيد كه از اواخر فروردين سال 1367 يعني حدود سه، چهار ماه مانده به پايان جنگ، يك توان جديدي از خود نشان داد كه البته بسياري از عوامل هم در اين توان مؤثر بودند؛ از كمكهاي مستقيم بينالملل گرفته تا ورود مستقيم آمريكا به جنگ در خليج فارس و روحيه دادن به عراق. يك مجموعهاي از ژنرالهاي مصري و فرانسوي و روسي به كمك فرماندهان ارتش عراق آمدند. در عمليات «والفجر 10» ما پس از يك هفته كه پاتكهاي دشمن را خنثي كرديم، يكباره متوجه شديم يكسري از لشكرهاي اصلي عراق، سوار اتوبوس و تريلي و تانكبر شدند و به سمت جنوب رفتند. معلوم بود كه كارشناسان نظامي به ارتش عراق گفته بودند اينجا نجنگيد. جنگ شما اينجا نيست، برويد جاي ديگر با ايران بجنگيد و به دنبال آن، اطلاعات ماهوارهاي فراواني به ارتش عراق داده شد. چون مسئله «مك فارلين» اتفاق افتاده بود ارتش عراق و شخص صدام و كشورهاي عربي نسبت به آمريكاييها بدبين شده بودند. آنها فكر ميكردند آمريكاييها به دليل پيروزيهاي ايران در فاو و جاهاي ديگر، ديگر صدام را قابل دوام نميدانند و پشت پرده به اين نتيجه رسيدهاند كه بايد بروند با ايران كار بكنند؛ بنابراين به آمريكاييها بدبين شده بودند. آمريكاييها هم ميخواستند اين بدبيني را جبران بكنند و اطلاعات انبوهي به ارتش عراق ميدادند. مسئله همكاري منافقين با عراق هم بيتأثير نبود.
همه اين عوامل دست به دست هم داده بود و ارتش عراق، تحركاتي را پس از هفت سال از شروع جنگ آغاز كرد. هفتههاي اول پيشروي كرد، اما بعد به انفعال افتاد. ابتدا حالت فعال گرفت و مناطقي از ايران را هم كه ما گرفته بوديم، از ما پس گرفت؛ يعني فاو، جزاير خيبر و شلمچه را گرفت.
در مناطق غربي ارتفاعاتي كه ما تصرف كرده بوديم در عمليات «مسلم بن عقيل» در اطراف قصرشيرين اينها را گرفت و به مرز رسيد. در اواخر تير ماه جمهوري اسلامي قطعنامه 598 پذيرفت، آن هم باز دليلش روشن بود. دليل پذيرش قطعنامه 598 همان پيشبيني يك سال پيش بود كه وضع جبهههاي جنگ به زودي تغيير خواهد كرد. اتفاق هم افتاد و همه هم ديدند؛ بنابراين، مسئولان كشور خدمت امام رفتند و از ايشان تقاضا كردند كه شما قطعنامه 598 را بپذيريد، اما امام زير بار نميرفت. از اوايل تير ماه تا پايان تير ماه، حوادث ديگري رخ داد و ارتش عراق تمام نقاط مرز را گرفت و امام پس از اينكه نامه مسئولان كشور و نامههاي فرماندهان سپاه و ارتش را ديدند، به ويژه نامه فرمانده سپاه را. همه اينها را كنار هم گذاشتند و فرمودند: من تصميم ميگيرم قطعنامه 598 را بپذيرم. ايران اعلام كرد برخلاف تصور همه دنيا، عراق از زير پذيرش 598 فرار كرد. اين نكات آخر جنگ به اندازه خود جنگ مهم است؛ يعني ساعت به ساعت اين دو هفته آخر جنگ مهم است.
حتي بسياري از بزرگان و نظاميهاي ما به دليل آنكه اين دو هفته را درست در كنار هم نميگذارند، در جمعبندي از جنگ دچار اشتباه ميشوند. ما اعلام كرديم كه قطعنامه 598 را پذيرفتيم، امام هم پذيرفت و همه دنيا ميدانستند كه تا امام چيزي را نپذيرد از سوي ايران جدي نيست.
ايشان قطعنامه 598 را پذيرفتند. مسئولان سياسي هم در سازمان فعال شدند، اما عراقيها نپذيرفتند؛ يك روز گذشت، نپذيرفتند، دو روز گذشت، نپذيرفتند، سه روز گذشت، نپذيرفتند اما در صحنه جنگ، دو اتفاق مهم روي داد. با پذيرش قطعنامه 598 يك انقلاب اجتماعي در ايران رخ داد و مردم گروه گروه به جبهه آمدند و عراق هم به خرمشهر حمله و دوباره خرمشهر را محاصره كرد. عمليات سرنوشت ايران شكل گرفت و حتي نام اين عمليات هم هنوز در روزنامهها و كتابها نرفته است. نام اين عمليات «عمليات سرنوشت» شد و به اين دليل سرنوشت نام گرفت كه امام به سپاه پيام دادند؛ يعني احمد آقا با من تماس گرفت و گفت كه امام گفتهاند يا سپاه يا خرمشهر. ما نيز اسم آن عمليات را «سرنوشت» گذاشتيم و به ارتش عراق حمله كرديم و دوباره خرمشهر در روزهاي پاياني جنگ آزاد شد. عراق بلافاصله به كرمانشاه حمله كرد و ايران با طراحي عمليات مرصاد عراق را در آن منطقه هم عقب زد. بنابراين هرچند تير ماه بسيار تلخي بود؛ ماه حملات عراق، شكست ايران، پذيرش قطعنامه 598 و همه اينها حوادث تلخي است، اما پس از پذيرش قطعنامه 598 و در مرداد ماه همه چيز عوض شد. علت عوض شدن هم ايجاد يك تحول اساسي در جبهه ايران پس از تقريبا يك سال بود كه انگيزه اصلي آن هم پذيرش قطعنامه 598 بود.
وقتي امام قطعنامه 598 را پذيرفت، بسيار مظلومانه و صادقانه با ملت ايران صحبت كرد؛ يعني توضيح داد كه من تا همين ديروز معتقد بودم جنگ را بايد ادامه بدهيم. من جام زهر مينوشم و اين قطعنامه 598 را ميپذيرم. آمد صادقانه با ملت ايران صحبت كرد و آبروي خودش را هم در مسائل بينالملل در طبق اخلاص گذاشت؛ چرا؟ چون قطعنامه 598 اگر هم قرار بود پذيرفته شود، بايد يك سال پيش و در اوج پيروزيهاي ايران پذيرفته ميشد.
ايران زماني قطعنامه 598 را ميپذيرفت كه آن سرزمينهايي كه از موضع قدرت گرفته بود و باعث صدور قطعنامه 598 شده بود، ديگر در دستش نبود؛ بنابراين با اين شرايط از كجا معلوم بود وقتي ايران قطعنامه 598 را ميپذيرد، دنيا و عراق هم بپذيرند؟! اين خيلي ريسك بالايي است آن هم براي كسي مثل امام. اما امام اصلا به اين مسائل توجه نكرد. به رضاي خدا و مصلحت نظام و كشور فكر ميكرد و صادقانه به مردم ايران گفت: من تا ديروز اينطوري فكر ميكردم، الان وضعيت اينطور است و من قطعنامه 598 را پذيرفتهام و به مسئولان سياسي و نظامي هم اعتقاد دارم، كسي فردا عليه اينها شروع به جوسازي نكند.
اين دو سه جمله بيشتر نبود، ولي يك انقلابي در ملت ايران ايجاد كرد. در تمام شهرهاي ايران، انقلاب شد؛ از همدان تا كرمانشاه گرفته و غيره. آنقدر نيرو به سوي جبهه ميآمد كه ديگر ماشين نداشتيم نيروها را اعزام كنيم. بعضي مردم سوار ماشينهاي خودشان ميشدند و ميآمدند. اصلا يك قيامتي شد. اين نيروي عظيم آمد و وارد جبهه شد. در آن موقع دشمن خرمشهر را هم محاصره كرده بود اما آن عمليات سرنوشت را كه ايران شروع كرد، كمتر از 48 ساعت ارتش عراق را عقب زد و نيروهاي آن را محاصره كرد تعداد زيادي را اسير گرفت و دوباره مرز بينالملل را در جنوب تأمين كرديم. هنوز آخرين تانكهاي عراق به مرز برنگشته بود كه ديديم از جبهه غرب خبر ميرسد منافقين در كرند غرب هستند و قبلش هم به ما گفته بودند كه ارتش عراق، قصر شيرين را محاصره كرده و آمده سرپلذهاب را گرفته و يك خط را تشكيل داده است.
آن منطقه بيشتر دست برادران ارتش بود، اما تيپ نبي اكرم به فرماندهي برادر عزيزمان آقاي مرادي كه استاندار كنوني همدان است، در پادگان ابوذر سرپل ذهاب با يكي، دو گردان حضور داشتند. پيش از اينكه منافقين بيايند و وارد كرند شوند، ارتش عراق همه جادهها را صاف و آماده كرده بود و تمام اقدامات لازم را براي اينكه منافقين را بفرستد تا وارد كرمانشاه شوند و بعد به تهران بيايند، انجام داده بود. يك نفر از منافقين هم در درگيريهاي مرز شركت نكرده بود و ارتش عراق تا خود نزديكي تنگه باطاق آمد. هواپيماهاي ارتش عراق حتي به صورت تاكتيكي ميآمدند جبهه ايران را پس از كرند و خط مقدم رزمندگان ما را فرودگاه اسلامآباد مورد حمله قرار ميدادند. رزمندگان ايران راه را از فرودگاه اسلامآباد كه عقبه منافقين بود، بسته بودند و منافقين در چندين كيلومتر به محاصره افتاده بودند. پشت سرشان را لشكر 27 و 10 سيدالشهدا كه از جنوب آمده بودند و از جلو هم لشكر 32 انصار و تيپ قائم و سه تا گروه ديگري كه بودند جلوي اينها را بسته بودند و به اين ترتيب اينها در محاصره قرار گرفتند. در روز دوم و سوم حتي با اينكه ايران قطعنامه 598 را پذيرفته بود، ارتش عراق نبايد كاري ميكرد و بايد آتشبس را ميپذيرفت، چون سازمان ملل و شوراي امنيت آتشبس اعلام كرده بود، اما هواپيماهاي ارتش عراق ميآمدند و خط مقدم نيروهاي ايران را بمباران ميكردند.
سردار مرادي ميگفت: من خودم خلبانهاي سوخوي عراق را با چشم ديدم كه بسيار پايين آمده بودند و بمباران ميكردند؛ بنابراين، در حقيقت اينها منافقين را در يك بستهاي گذاشته بودند تا زمينه را برايشان باز كنند و به قول خودشان جفتپا بيايند بروند تهران پياده شوند. توطئه خيلي ظريفي طراحي شده بود. از ماهها پيش هم خودشان را براي اين كار آماده كرده بودند. همه چيز آنها به ذهن خودشان درست چيده شده بود. نيروهاي ما هم به دليل اهميتي كه خرمشهر داشت و امام فرموده بودند كه يا سپاه يا خرمشهر، عموما رفته بودند به سمت جنوب و داشتند دشمن را عقب ميزدند.
درست در همان لحظاتي كه ارتش عراق داشت در جنوب شكست ميخورد و از مرز خرمشهر برگشت، عراق عمليات غرب كشور را آغاز كردند و بنابراين نيروهايي كه ما داشتيم در راه جنوب بودند تا از اسلامآباد بروند پل دختر و از آنجا به سمت جنوب بروند. در اين راه دو تا كاروان با هم روبهرو شدند؛ يكي كاروان منافقين كه ميخواستند بيايند از باختران بروند به سمت تهران و قصدشان باختران نبود و ديگري هم كاروانهاي ما كه داشتند آماده ميشدند از باختران گذر كرده و از راه اسلامآباد بروند به سمت خرمشهر.
در حقيقت دو تا نيرو در يك منطقهاي با هم روبهرو شدند كه هيچ كدامشان فكر نميكردند در اين منطقه با هم درگير شوند؛ نه منافقين فكر ميكردند جبهه جنگشان بين اسلامآباد و باختران است و نه نيروهاي ما كه با آنها درگير شدند فكر ميكردند كه محل مصاف در اينجا خواهد بود، چون مأموريتشان خرمشهر بود، اما مهمترين يگاني كه توانست تأخير لازم را به وجود آورد تا نيروهاي ديگر و لشكرهاي ديگر برسند و كار منافقين را تمام كنند، لشكر 32 انصارالحسين بود.
البته گردانهايي از لشكر 32 انصار هم در جنوب ميجنگيدند و تعدادي از گردانهايشان در خط مقدم خرمشهر بودند و نيز يكي، دو، سه گردانش در كرمانشاه بودند و فرمانده اين لشكر نيز در خرمشهر ميجنگيدند و حتي به بقيه يگانشان هم گفته بودند راه بيفتند بيايند وعده ما خرمشهر. يكباره به آنها دستور داده ميشود كه نه، ديگر جنگ عوض شده است. خرمشهر را بگذاريد براي آنهايي كه آنجا هستند. شما بايد از باختران دفاع كنيد كه ميآيند و خط تشكيل ميدهند. اين عمليات مرصاد اثري به مراتب فراوان در پايان جنگ داشت و در پيروزي ايران مؤثر بود. سرانجام نيروهاي منافقين محاصره شدند؛ يعني راه عقب و جلو آنها در حالي كه حدود دو هزار نفر بودند بسته شد. بيش از 1400 تا 1500 جنازه از منافقين در اين جاده افتاده بودند.
شما شك نكنيد اگر اين انهدام به منافقين وارد نميشد، بلافاصله پس از پايان جنگ يكي از بزرگترين مشكلات امنيت ايران منافقين بودند كه خداي متعال ميخواست منافقين آخر جنگ بيايند به محاصره بيفتند و بيشتر آنها نابود شوند. اين نشان ميدهد كه بخش بزرگي از امكانات و نيروهايي كه سالها با كمك آمريكا و فرانسه و عراق و بعضي از كشورهاي عربي فراهم كرده بودند در عمليات «مرصاد» از بين رفت و منهدم شد، اما نكته و سؤال خيلي مهمي كه هست اينكه پايان جنگ كجاست؟ جنگ چطور تمام شده؟ اتفاقا اين نكته از ابهامات جنگ ايران و عراق است. جنگ چه زماني تمام شد و نتيجه آن چه بوده است؟
هرچند ما براي انجام تكليف و دفاع از سرزمينمان ميجنگيديم و اگر هم ميگفتيم سقوط صدام منظور يك صلح واقعي بوده، انهدام كفر و تجاوزطلبي بوده، وگرنه ايران هيچگاه قصد لشكركشي به جايي را نداشته است.
از آغاز انقلاب تاكنون و در آينده، منطق جمهوري اسلامي و انقلاب اين نبوده كه شهرها و كشورها را بگيرد. انقلاب ما يك انقلاب قلبي، يك انقلاب دلهاست. اگر دنيا حرف منطق را بپذيرد، خب ميآيند انقلابي ميشوند، آزاده ميشوند عليه ظلم قرار ميگيرند و اگر هم نپذيرند ما با زور سلاح و نيزه و اينها تفكر خود را نميخواهيم صادر كنيم. اگر هم قصد انهدام صدام را داشتيم، چون ميدانستيم او يك عنصر نامطلوب و جنايتكار است كه دستش به هر كسي برسد آنها را از بين ميبرد؛ ايران باشد، كويت باشد، عربستان باشد، هر كسي كه ميخواهد باشد. اين براي ما شناسايي شده بود و ضمن اينكه ميدانستيم جنگ ما به اين سادگي تمام نميشود تا اين عنصر را تسليم نكنيم جنگ تمام نميشود. خب هدف ما هدفي معنوي بوده است و به آن هم رسميت پيدا كرديم، اما آيا از نظر نظامي و سياسي هم ايران به پيروزي رسيده يا خير؟!
علت اينكه اينطور ابهاماتي وجود دارد اين است كه پايان جنگ روشن نيست؛ تير ماه است؟ مرداد ماه؟ شهريور ماه؟ و به همين دلايل است كه در كشور ما شهريور ماه را جشن ميگيرند. شهريور ماه حمله ارتش عراق به ايران است؛ چه كسي حمله يك كشور ديگر به كشور خودش را جشن ميگيرد؟ ما بايد بياييم پايان جنگ را جشن بگيريم اما پايان جنگ كجاست؟ در مرداد ماه. پس از شكستهاي پي در پي ايران در تير ماه، قطعنامه 598 را پذيرفتيم و به همين دليل هم عراق آن را نپذيرفت، چراكه ما در ضعف بوديم و مرتب داشتيم شكست ميخورديم اما حادثه مهمي در مرداد ماه اتفاق ميافتد.
در طول دو هفته كه عملياتهايي صورت ميگيرد، ايران در تمام اين عملياتها موفق ميشود. ارتش عراق، به خرمشهر حمله ميكنند و ايران موفق ميشود عمليات سرنوشت را طراحي و به ارتش عراق حمله كند و او را تا مرز عقب بزند. به باختران حمله ميكنند، در عمليات مرصاد ايران موفق ميشود تا خود قصر شيرين دشمن را عقب براند. بعد ايران آماده ميشود دوباره به بصره حمله كند كه خود امام جلو نيروهاي ايران را در پايان جنگ گرفتند و فرمودند: نه. ما چون قطعنامه 598 را پذيرفتيم ديگر به بصره حمله نكنيد.
نيروهاي ايران آماده بودند كه در لحظههاي آخر جنگ پس از اينكه باختران، خرمشهر و اسلامآباد، قصرشيرين و كرند و سرپلذهاب و گيلانغرب و همه اينها را آزاد كردند، دوباره به بصره حمله كنند، اما امام فرمود: خب پس جنگ اينطور تمام شد. اگر جنگ اينطور تمام شده، پس ما نه تنها پيروزي معنوي داريم، بلكه با پيروزي نظامي ايران جنگ تمام شد. علامتش هم اين است كه وقتي ما اين پيروزيها را به دست آورديم، صدام اعلام كرد قطعنامه 598 را قبول ندارم! اگر ما اين پيروزيها را به دست نميآورديم كه صدام قطعنامه 598 را قبول نميكرد، همچنان كه دليل تصويب قطعنامه 598 هم پيروزيهاي ايران در فاو و شلمچه بود كه دنيا ناچار شد اين قطعنامه را بنويسد. با كراهت اين قطعنامه را نوشتند و تصويب كردند هرچند اين قطعنامه معياري براي ايران بود ولي ايران به دليل شرايط نامطلوب زماني آن را با كراهت پذيرفتيم زيرا در اوج شكست بوديم و دشمن به اين دليل قبول كرد كه در اوج شكست افتاد پس همه صحنه جنگ با تاريخ و روز و پيروزيها آن روشن است. چيز كوچكي هم نيست كه آدم بتواند اين خورشيد پايان جنگ را پشت ابرهاي اوهام پنهان كند.
اين خورشيد پايان جنگ بايد بيايد در آسمان و بايد برايش جشن گرفت؛ يعني در مرداد ماه بايد جشن بگيريم؛ پيروزيهاي سياسي ايران هم در مرداد ماه بوده است. صدام قطعنامه 598 را در مرداد ماه قبول كرد در مرداد ماه اسراي ما آزاد شدند. در مرداد ماه سازمان ملل صدام را محكوم كرد؛ در مرداد ماه اعلام خسارت ايران و تعيين كميسيون متجاوز شد؛ بنابراين مرداد را بايد جشن گرفت. مرداد ماه، پايان جنگ است و ايران و جبهه ايران موفق شدند، پس هم پيروزي معنوي، هم پيروزي سياسي و هم پيروزي نظامي بوده است. اما عمليات «مرصاد» در اين رابطه نقش بسيار تعيينكنندهاي داشت؛ يعني اگر منافقين ميتوانستند بيايند در باختران (كرمانشاه) مستقر ميشدند و ارتش عراق هم ميرفتند خرمشهر را تصرف ميكردند.
فكر ميكنيد 598 را قبول ميكرد؟ طرح صدام اين بود كه پس از تصرف خرمشهر و كرمانشاه ـ كرمانشاه توسط منافقين و خرمشهر هم توسط ارتش خودش ـ اعلام بكند من قطعنامه 598 را قبول ندارم و بايد قطعنامه 599 در شوراي امنيت سازمان ملل نوشته شود. البته طرحش را هم آماده كرده بود. چرا؟ براي اينكه قطعنامه 598، هشت تا بند دارد كه بيشتر بندهاي آن به ضرر عراق است. هيچگاه صدام حسين و دولت عراق قبول نداشت قرارداد 1975 دوباره احيا شود. در قطعنامه 598 بازگشت به مرزهاي بينالملل يعني همان 1975 تأييد شده، صدام اصلا حاضر نبود بپذيرد كميتهاي تعيين متجاوز شكل بگيرد. در اين قطعنامه آمده است تعيين خسارات را صدام قبول نداشت.
در قطعنامه 598 آمده است عمليات «مرصاد» در اينكه دشمن را ناكام كرد كه جنگ را نميتواند ديگر ادامه دهد و از ايران نميتواند امتياز بگيرد؛ نقش مهمي داشت. اين 120 نفر شهيد استان همدان بايد در حقيقت شهداي پيروزي نامگذاري شوند؛ 120 شهيد پيروزي. ايران در اين هفته آخر جنگ پيروز شده و اينها شهداي پيروزي ايران هستند. مجروحان و جانبازان عزيزي كه در تنگه «چهار زبر» در عمليات مرصاد مجروح شدند، چه از برادران سپاه، چه از برادران ارتش، اينها مجروحين و جانبازان عمليات پيروزي هستند؛ بنابراين درست است كه از نظر نظامي عمليات «مرصاد» خيلي مهم بوده و ارتش عراق و منافقين در 120 كيلومتر در عمق خاك ايران آمدند جلو و خودشان را به 30 كيلومتري شهر كرمانشاه رساندند و عقب زدن اينها از نظر نظامي پيروزي خيلي مهمي است، اما اثر سياسي و ناكام كردن صدام در توطئههاي آخر جنگ از اين مهمتر است و بلكه اثر تعيينكنندهاي دارد. ما براي چه جنگيديم؟ ما براي صلح ميجنگيديم، اما نه صلح سياسي، نه صلح استثماري و استعمارگري، بلكه يك صلح واقعي.

دهانت را میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را میپویند مبادا شعلهای در آن نهان باشد
دهانت را میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را میپویند مبادا شعلهای در آن نهان باشد
روزگار غریبیست نازنین روزگار غریبیست نازنین
و عشق را كنار تیرك راهبند تازیانه میزنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید كرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید كرد
روزگار غریبیست نازنین روزگار غریبیست نازنین
و در این بنبست كج و پیچ سرما
آتش را به سوختوار سرود و شعر فروزان میدارند
به اندیشیدن خطر مكن روزگار غریبیست
آن كه بر در میكوبد شباهنگام به كشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید كرد
دهانت را میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را میپویند مبادا شعلهای بر آن نهان باشد
دهانت را میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را میپویند مبادا شعلهای بر آن نهان باشد
روزگار غریبیست نازنین روزگار غریبیست نازنین
نور را در پستوی خانه نهان باید كرد
عشق را در پستوی خانه نهان باید كرد
آنك قصابانند بر گذرگاهها مستقر
با كنده و ساتوری خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحی میكنند و ترانه را بر دهان
كباب قناری بر آتش سوسن و یاس
شوق را در پستوی خانه نهان باید كرد
ابلیس پیروز مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید كرد
خدای را در پستوی خانه نهان باید كرد

حميد هامون مرد.
به قلم ابراهیم نبوی
بي شک غمگينم که خسرو شکيبايي به عنوان يکي از بهترين بازيگران سينماي طلايي ايران در دهه شصت مرده است، اما بيش از هر چيز غمگين مرگ حميد هامون هستم. براي نسل ما، هامون فقط خسرو شکيبايي نبود. براي ما هامون نوعي زندگي بود، نوعي راه، نوعي شيوه فکر کردن و زندگي کردن. او همان چيزهايي را مي خواند که ما مي خوانديم، همان سليقه اي را داشت که ما داشتيم، همان عشق ها و نفرت هايي را به دل داشت که ما داشتيم. ما دوستش داشتيم، چون آينه ما بود. مي خواستيم از طريق او آن " خود" گم کرده مان را پيدا کنيم. مرگ حميد هامون براي من مرگ شخصيت بارز روشنفکر آويزان و سرگردان و آشفته و جستجوگر و پرشور و عاشق و زنده يک دوران است. دوراني که ما در آن زيستيم و ذهن و زبان مان پر از خاطره آن دوران است. ما بچه هاي دهه شصت هستيم، کساني که بيست تا سي سالگي شان در اين دوران گذشت.

چيه بابا! کجا داري مي ري؟ هشه.... گه!
دهه شصت براي خيلي ها دهه اي سراسر عذاب و رنج و تيره بختي و سختي بود. بيرون از ايران بسياري از افراد سال 1367 را با اعدام هاي تابستان 67 مي شناسند، اما براي بسياري از ماها که در تهران زندگي مي کرديم و خبرهايي اينچنين به سختي به گوش مان مي رسيد، سال 1367 سال سينما بود، يکي دو سالي بود که سينماي ايران داشت نفس تازه اي مي کشيد و ما همنفس اين سينما شده بوديم. سينمايي پر از زيبايي و تازگي و طراوت. سينمايي که با اميرنادري و مخملباف و کيارستمي و تقوايي و خيلي هاي ديگر آمده بود و همه چيز زندگي ما شده بود. داريوش مهرجويي سال 65 در حالي که هنوز مدت زيادي از بازگشتش نمي گذشت، اجاره نشين ها را ساخت. و يکي دو سال بعد هامون را ساخت. هامون فقط يک فيلم خوب از کارگرداني برجسته نبود. هامون گزارش زندگي ما بود. مايي که در طبقه دوم انتشارات کتابسرا دربدر دنبال کتابهاي ممنوعه مي گشتيم، در ناصرخسرو يا کوچه باريک نزديک سفارت روسيه دنبال صفحه هاي گرامافون بيتلز و جون بائز و بلک سابات مي گشتيم. دنبال يک " فيلمي" خوب (اصطلاح آن روزها براي توزيع کننده ويدئو) مي گشتيم تا فيلمهاي برگمن و هيچکاک و فاسبيندر و گودار و برتولوچي و کارلوس سائورا را به ما برساند. گاهي در کتابفروشي هاي جلوي دانشگاه مي توانستيم کساني را پيدا کنيم که براي هفته بعد مجموعه صداهاي " دلکش" و " مينو جوان" و " تاج اصفهاني" را برايمان کپي کند و اگر تا هفته بعد گرفتار کميته نمي شد، آن مجموعه را برايمان بياورد. در آن سالها برايمان مهم بود که تا ته سلينجر و کي ير که گور و هايدگر را دربياوريم، يک جوع و گرسنگي فرهنگي داشتيم که جز با خواندن و خواندن و خواندن و ديدن و دانستن پر نمي شد. تا ته شناسنامه همه فيلمها را مي خوانديم و گاهي مي شد که چهار نسخه با زمانهاي مختلف از فلان فيلم هيچکاک را نگه داريم. نوعي واکنش بود در مقابل همه درهاي بسته که رابطه ما را با جهان قطع کرده بود. البته يک طرف اين داستان هم يک شانس بزرگ بود، ما اين شانس را داشتيم که تحت تاثير بازار هنري و فرهنگي قرار نگيريم، البته تا زماني که ماهواره نيامده بود. ما در تمام سالهاي دهه شصت زندگي مي کرديم. در صف هاي سينماي جشنواره فجر ساعتها براي خريدن بليط فيلم " تارکوفسکي" که در موردش هفت تا مقاله خوانده بوديم صف مي کشيديم و فيلم ها را مي بلعيديم. وقتي نوار موسيقي شجريان درمي آمد خودمان را جر مي داديم که روزي هفتاد بار گوشش کنيم. وقتي " اندک اندک جمع مستان مي رسند" منتشر شد، دهها نسخه خريدم و براي همه کساني که مي شناختم هديه دادم، اين براي ما يک پيروزي بزرگ بود. ما در همان سالها بحث مي کرديم، داستان مي نوشتيم، عاشق مي شديم، براي خودمان سلبريتي هايي داشتيم و با تمام وجود مي خواستيم زنده و با سواد و با فرهنگ و با شعور بمانيم. هامون فيلمي بود که حال نسل ما را نشان مي داد. ما همه مي خواستيم هامون بشويم.
تو مي خواي من اوني باشم که تو مي خواي من باشم؟
خسرو شکيبايي در هامون ماندگار شد. اين بلايي است که مهرجويي سر خيلي ها آورد، حسين سرشار تبديل شد به همان شخصيت موزيسين اجاره نشين ها، علي نصيريان در هالو و آقاي پستچي ماند، بيتا فرهي هم بعدا همان شخصيت مهشيد را تکرار کرد. خسرو شکيبايي پيش از هامون، بازي درخشان و عجيب و بي نقص خودش را در يک مونولوگ 25 دقيقه اي از شخصيت مدرس بازي کرده بود، او در " روزي روزگاري" امرالله احمدجو نيز بازي کم نظيري را ارائه داده بود، اما هامون بسرعت مثل يک قالب گچي دور شخصيت او را گرفت. صدايش که در فيلم به شعرخواني پرداخته بود، بعدا تبديل شد به صدايي مناسب براي شعرخواني و حتي پس از هامون برخي فيلم ها با شخصيت هامون ساخته شدند( مثلا درد مشترک) گويي مهرجويي " شکيبايي" را در هامون بازآفريني کرده بود، تا آنجا که وقتي خسرو شکيبايي را در " کيميا" ديدم، به نظرم آمد انگار يک اشتباهي رخ داده است. اين شايد براي يک بازيگر دردناک باشد، اما براي آفرينش يک شخصيت چنين نيست. هامون بيرون فيلم ادامه پيدا کرد. جملاتي که گفته بود ضرب المثل شد، شيوه هاي استدلال او مبناي استدلال ما قرار گرفت. کتابهايي که مي خواند دوباره خوانديم و آنها که نخوانده بودند کشف کردند. اينجا بود که فيلم هامون به يک بيانيه مهم فرهنگي اجتماعي و حتي سياسي براي يک دهه تبديل شد. " کي ير که گور"، " آسيا در برابر غرب"، " ژروم ديويد سلينجر"، " رابرت پيرسيگ"( نويسنده ذن و فن نگاهداشت موتورسيکلت)، " تذکره الاولياء" و بسياري از متون عرفاني نيز زنده شدند و خوانده شدند. نکته اينکه هامون توانست در شخصيت هاي ديگر ادامه پيدا کند، گويي مهرجويي و برخي ديگر که هامون براي آنان اهميت يافته بود، سعي مي کردند آمبيانس صحنه زندگي هامون را بازبتابند. هامون در " پري" و " بانو" و " سارا" ادامه يافت. علي مصفا بعدها هامون را ادامه داد. گويي که پس از نجات يافتن از آن خودکشي آخر فيلم، توانسته بود راهي پيدا کند. راهي که هامون و ما را از سرگرداني نجات دهد.
دست از اين بدويت تاريخي کپک زده ات بردار بدبخت!
هامون، نشان مي داد جامعه روشنفکري ايران زنده است. نشان مي داد اين جامعه سخت دچار بحران است، بحراني ميان سنت و مدرنيسم. بحراني ميان نقاشي مدرن و صورتگري ايراني، بحراني ميان شرق و غرب، بحراني ميان فلسفه و عرفان، بحراني ميان روانکاوي رفتارگراي غربي و عرفان عملي و آداب آن، بحراني ميان توسعه ژاپني که عشق شرقي را کشته بود با کشف يک ايرانيگري که مي خواست عشق را بازيابد و نگه دارد. بحراني ميان عظيمي بساز و بنداز که عشق مي خريد و علي عابديني که بايد از ده کوره هاي کاشان تا طبقه سي ام ساختمان هاي تازه ساز عصر پس از جنگ دنبالش دويد. و از سوي ديگر بحران چمدان هاي باز و بسته، علي عابديني مثل مهرجويي پس از سالها آوارگي در غرب برگشته بود تا عشق و عرفان و ايراني بودن خودش را پيدا کند و از سوي ديگر مهشيد بود که فکر مي کرد از سر مردم ايران هم زيادي است و مي خواست برود. در آن بحران هامون بود که مانده بود، مثل ما، با هزار گرفتاري، صبح پايان نامه اش را درباب " جنون الهي" مي نوشت، نيم ساعت بعد با وکيل شارلاتان خودش درباره طلاق زني که عاشقش بود حرف مي زد، يک ساعت بعد به تصادف وارد دانشکده علوم اجتماعي مي شد، يعني همان جايي که انديشه آسيا دربرابر غرب و انديشه بازگشت را شايگان و آريانپور و نراقي و شريعتي و جلال آل احمد و ديگران جستجو کرده بودند، ده دقيقه اي بعد وارد پارکينگ سازمان برنامه و بودجه اي مي شد که ترکيب آشفته اي از شرق و غرب بود، از سويي مدرن ترين نگاههاي غربي در آن جريان داشت و از سويي گرايش به شرق در آن موج مي زد. سازمان برنامه و راديو تلويزيون از سالهاي قبل از انقلاب دو سازمان بودند که تلاش مي کردند تا ايراني بودن را تا مي توانند در کليه ابعاد جامعه زنده نگه دارند. و حالا رسيده بوديم به سالهاي پس از جنگ، سالهاي سازندگي که هر دري را که باز مي کردي تعدادي ژاپني مي آمدند تو. حميد هامون درست در همان زماني که بايد به گزارش اقتصادي " اکافه" که براي مملکت و توسعه آن بسيار ضروري است، فکر مي کند، به مفهوم " اصل عدم قطعيت" هم فکر مي کند. " بذار اصل عدم قطعيت، آن سرتينلي پرينسيپل، به معني استيصال مغز بشر هم هست." از يک طرف حميد هامون درگير " موج سوم" تافلر است. موج سومي که مثل يک بيماري به جان متفکران ايراني افتاده بود و در توکيو و مالزي و بسياري کشورهاي شرقي عشق و عرفان را کشته بود و مردم را مثل گوسفند دنبال مسابقه با غرب کشانده بود. " بابا به کجا رسيده؟ معنويت چي شد؟ به سر عشق چي اومد؟" هامون درگير همه اينهاست، چنانکه ما هم درگير همه اينها بوديم. تازه بعد از اين بود که بايد مي رفت به دادگاه تا زنش را طلاق بدهد و عصر هم برود به شرکت خصوصي و سانتريفيوژ ها را به دکتر سروش( که کمابيش چهره اي شبيه دکتر عبدالکريم سروش داشت) بفروشد. جنگ تمام شده بود. دکتر سروش هم داشت ويلچرهاي معلولان را آزمايش مي کرد و مدرنيسم وارد مي شد. حميد هامون شاخص آن سالهاست. سالهاي زندگي ما.

الو.... چطوري جانور؟
فيلم هامون اگرچه بازتاب دهنده جامعه موجود بود، اما خود نيز بسياري چيزها را به جامعه اضافه مي کرد. از اين نگاه، فيلمي بسيار اثر گذار بود، تکيه کلامهاي فيلم، يا در حقيقت تکيه کلام هاي حميد هامون تبديل شد به تکيه کلامهاي ما در زندگي روزمره مان. " الو.... چطوري جانور؟" يا از زبان انتظامي " نکنه واقعا خل مشنگ شدي؟" يا از زبان حميد هامون " آخه اين چيه خريدي؟ اين که اصلا ديده نمي شه... بيا، اينم فاکتورش.... بابا، من مي گم خونه بايد يه نظمي داشته باشه...." يا از زبان مهشيد " دکتر، اين حميد همه چيز رو فاجعه مي بينه، .... براي من همه چيز رو به آينده مي ره، مي خوام بريزم، بپاشم، بسازم، ....چي چي رو مي خواد بسازه؟ چي رو ساخته؟ هر کاري رو شروع کرده نصفه ول کرده...." اما مهشيد جواب مي دهد " خودمو واسه اين مملکت زيادي مي بينم.... از طرفي احساس بي خاصيت بودن مي کنم.... " حميد هامون هم کمابيش همين مشکل را دارد... " چرا اينقدر در برابر ابراز قدرت ضعيفم؟" عزت الله انتظامي که وکيل اوست به اين سووال پاسخ مي دهد " تو هم مثل بابات مي موني، صغيري!" اما مشکل هامون فقط اين نيست، او دچار بي هنجاري شده است. به دکتر مي گويد " دکتر! من ديگه به هيچي اعتقاد ندارم، به هيچي اعتماد ندارم، .... ما آويخته ها بايد کجا بريم دکتر؟" و وقتي نگاه مي کند که چگونه دارد بدون اينکه بداند کجا مي رود، به راهش ادامه مي دهد، مي گويد: " چيه بابا؟ کجا داري مي ري؟ هشه!.... گه!"
مي دونم که ريده شده به قلبت
هامون براي نجات زندگي خودش و عشقش تصميم مي گيرد " بايد تکه هاي زندگي مو بگذارم کنار هم ببينم چي شده..... وکيل اش توصيفي بسيار ساده و مشخص از واقعيت دارد، به هامون مي گويد: " مي دونم که به قلبت ريده شده، ولي بايد واقعيت رو قبول کني." و هامون از خودش سووال مي کند " يعني همه اون زمزمه ها، عشق ها، زندگي ها، همه اش دروغ بود؟" پسرخاله روانکاوش خبرها را دارد، او بدون تفسير و توجيه خبر مي دهد که " احمق! اينها با هم رابطه غيرافلاطوني دارن" و وقتي هامون مي گويد که اصلا در کارهاي مهشيد دخالت نمي کند، پسرخاله اش مي گويد: " زنته الاغ! بايد دخالت داشته باشي!"
اين زن حق منه، سهم منه، طلاقش نمي دم
هامون نمي تواند بپذيرد همه چيز تمام شده. " آخه يعني چي خانم سليماني! آدم بايد بتونه عزيزترين کس اش رو از بين ببره، شايد بتونه دوباره به دستش بياره..... بگو چقدر؟ چيه، لال شدي؟.....چي رو مي خواي بخري؟.... آزادي مهشيد رو..... آزادي مهشيد رو يا حيثيت منو؟... نه، طلاقش نمي دم، مي خوام زجرش بدم....." اما شايد نمي خواهد زجرش بدهد، او فکر مي کند " اين زن سهم منه، حق منه، من طلاق نمي دم...." نظر وکيلش چيز ديگري است " رفتي خوشگلشو گرفتي اين بلا سرت اومد، مي خواستي بري يه عنترشو بگيري" و مي گويد " طلاقش بده راحت شو از دست اين زنيکه نکبت" اما حميد هامون تا آخرين لحظه اي که قصد کشتن مهشيد را دارد هم نمي تواند از عشق او خلاص شود. در حالي که با تفنگ قديمي پدربزرگش به او شليک مي کند، مي گويد: " اگه مي دونستي هنوز چقدر دوستت دارم...." مهشيد ديگر به عشق او باور ندارد. از او مي خواهد آدم ديگري بشود، هامون مي گويد: " تو مي خواي من اوني باشم که تو مي خواي من باشم، اگه من اوني باشم که تو مي خواي که ديگه اون من نيست." در اين ميان وکيل به چيز ديگري فکر مي کند. او که توافق خودش را با وکيل مهشيد کرده مي گويد: " تو چه اهميتي داري، اون زنيکه چه اهميتي داره، اصلا من چه اهميتي دارم، من به فکر اون بچه ام..... " اما هامون با همان نگاه واقع بينانه اش مي گويد " بيخودي اينجوري فکر نکن.... ممکنه اون بچه نگاهش به زندگي از من و تو گه تر باشه...." شايد تنها کسي که در اين وسط مي تواند هامون را بفهمد مادر بزرگي است که حتي هامون هم نمي داند که او زنده است يا مرده. مادربزرگ مي گويد" زندگيت رو به راهه؟ نه، زنم از من بدش مي آد..... تو هم ازش بدت مي آد؟ نه، ... بميرم برات، پس قلبت شکسته، غمخواري نداري؟ آخ آخ آخ...." هامون در همين حال نگران مادر بزرگ هم هست، چرا که به قول زني که از مادربزگ نگهداري مي کند " خانوم مي گه بهشت و جهنم چيه؟ کجاست؟.... يعني بکلي؟"

اي علي عابديني! اي رفيق قديمي! چي شد که يهو غيبت زد؟
در اين ميان علي عابديني کسي است که به نظر مي رسد هامون را از اين سرگرداني ميان عشق و هراس، ايمان و بي ايماني، زيبايي هاي گذشته و ترس هاي آينده، مدرنيسم و سنت، شرق و غرب نجات مي دهد. " علي منو درگير مساله ايمان کرده بود.... ببين، جنون الهي.... ايمان سرشار از عشق...." کتابي به او مي دهد " آخ آخ آخ! اين همون ذن و فن نگاهداشت موتوسيکلت.... هموني که دچار کيفيته؟.... آره، بخون براي مزاجت خوبه." اما حالا که علي عابديني را نياز دارد، پيدايش نمي کند.... " اي علي عابديني! اي رفيق قديمي! چي شد که يهو غيبت زد..... رفتي، با لائوتسه ات، با بودات، با علي و حلاج ات، ....چاره دردهات.... اومدي و رفتي تو دهات.....کار برا کار، نه براي غايت و نهايتش...." و چيزي ميان حکايت شاملو و خودش را مي خواند... " آتيش آتيش چه خوبه، حالام تنگ غروبه، چيزي به شب نمونده، به سوز و تب نمونده، هاجستن و واجستن، تو حوض نقره جستن، جستي تو حوض نقره و رسيدي به خودت و خداي خودت...." علي عابديني مثل يک توهم مي آيد، مثل يک خيال حضور دارد و مثل يک خاطره مي رود، شايد خواب مي بينيم که بر سفينه نجات سوار است، شايد خودش هم فقط خوابي است، خوابي که با آن تسکين پيدا کني.
فراني اند زويي، آسيا در برابر غرب، ابراهيم در آتش
فيلم هامون پر است از خاطرات ما. خاطره انار خشک شده اي که از يک سو از کاشان و سهراب سپهري مي آمد و از سوي ديگر با پاراجانف رنگي ديگر گرفته بود و در ناروني به تعريفي عارفانه درآمده بود و مي شد با همان انار خشک شده تمام زيبايي يک عشق را به عنوان هديه کف دست معشوق گذاشت. عشق به تار زدن و سه تار زدن که در دهه شصت شده بود راهي براي واگو کردن خود. شاه عبدالعظيم و کوههاي امامزاده داوود و امامزاده ابراهيم که در خلوتي به دور از خرافات مي رفتيم و با آن حال مي کرديم. انتشارات کتابسراي فرشته که مي شد هم محل يافتن کتابهاي گمشده باشد يا يافتن آدمهاي تازه. آن کيف روي شانه مردانه، آن شلوار لي و پيراهن سفيد يا آبي... آن مانتوي شيک و شکيلي که نشان مي داد ما مي خواهيم زيبايي ايراني را هم به اجبار حکومتي تحميل کنيم. غذاي ايراني که به عنوان نشانه مهرجويي از ايران، مثل يک امضا پاي همه فيلمهايش بود و هست. نگاه دوباره ما به نقشه ايران و انديشه کردن درباره اينکه چطور شد يکباره پس از صفويه همه چيز از دست رفت و کشور کوچک شد؟ آن جستجوي در گذشته، در زير زمين خانه مادر بزرگ، گالري لباسي که شترهاي کاروان قديمي در آن نشسته بودند. يافتن عکس هاي قديمي در زيرزمين و خاطره مادري که نماز يادمان داده بود. ولو شدن کاغذها از طبقه بالا و گم شدن همه آنچه به آن فکر کرده بوديم در خيابانهاي شهر. آن نفرت غريب ما از روانکاوي که آن روزها مثل فحش توي صورت مان مي خورد، انگار همه روانشناسان جهان جمع شده بودند تا ببينند يک ملت چه بيماري هايي دارد و همه انگشت هاي شان به سوي ما نشانه رفته بود و آخرش هم وقتي براي روانکاو داشتي توضيح مي دادي، مي ديدي که دارد به طرف توالت مي رود، انگار داشت سرنوشت روح و روان تو را نشان مي داد. يادگار هاي ديگري هم در فيلم هامون هست، حسين سرشار که از سر تصادف چند سالي بعد ديوانه شد و گوشه خيابان مرد. يا جلال مقدم که در نقش دکتر سماواتي آمده بود و او نيز هم سرنوشت سرشار شد و پس از مدتي بي خانمان بودن گوشه خيابان مرد. يا منصوره حسيني که داستان هامون ريشه در قصه اي قديمي از او داشت و در سالهاي آويختگي ما يکي از تنها نشانه هاي بقاي مدرنيسم در ايران دهه شصت بود. و شعر شاملو به عنوان موسيقي متن همه زندگي ما در دهه شصت که از ابراهيم در آتش تا خروس زري پيرهن پري يا کاشفان فروتن شوکران براي ما که آويختگان آن دوران بوديم شنيدني بود. و تهران مدرن که در تنش دهه شصت سعي مي کرد زنده بماند و فاصله آشغالداني اش با ساختمان هاي سي طبقه جديد به سي متر هم نمي رسيد، با آن پيکان ها و رنوهاي کهنه و درب و داغان که مي شد در آنها هم عاشق بود و عاشق زيست. يا شعر ايراني که در همه جا ريخته بود و هست، از باج خواهي شاعرانه سپور محل که پول مي خواهد و " اي خسرو خوبان نظري سوي گدا کن" را مي خواند تا ديوانه اي که به روانکاو با شعر پاسخ مي دهد تا هامون که وقتي براي فروش سانتريفيوژها پيش دکتر سروش مي رود، ابراهيم در آتش مي خواند.... و سر آخر قايق نجاتي که علي عابديني سرنشين آن بود. اين هامون است. هامون داستان نسل ماست، با همه نشانه هايش.
آتيش آتيش چه خوبه، حالام تنگ غروبه
دو فيلم را بيش از صد بار ديدم، اولي ديوار پينک فلويد است و دومي فيلم "هامون" وقتي در سالن سينما فيلم را ديدم بهت زده شدم، گوئي سرنوشت نسل خود را مي ديدم. براحتي مي شد عاشق خسرو شکيبايي شد با آن بازي حيرت انگيز، شخصيت به دقت پرداخت شده، و مضموني حيرت انگيز که داستان زندگي ما بود. و اولين ديالوگ فيلم که ساده ترين و دقيق ترين تعريف از وضع موجود بود.... " گه".... پس از آن بيش از صد بار فيلم را ديدم. مثل ورق زدن آلبوم خاطرات. هنوز هم بارها مي توانم فيلم را ببينم. اما حالا ديگر هامون هم رفته است. دلم براي خسرو شکيبايي تنگ شده است، براي بازي بي نظيرش، براي صداي زنگدار و ماندگارش.... و بيش از هر چيز براي هامون، انگار ديروز نه فقط خسرو شکيبايي که حميد هامون هم مرد.

خداوند جهان را به صورت اشتراكي به انسانها بخشيد. اما... هدف خداوند اين نبوده كه جهان براي هميشه به صورت اشتراكي... باقي بماند. خداوند جهان را به آدميان كوشنده و عاقل بخشيد و كار، سند مالكيت جهان شد.
جان لاك: رسالهاي در باب حكومت


این هم اولین عکس از همسر محمود احمدی نژاد First lady ایران



بنی صدر اولین رئیس جمهور تاریخ ایران سرنوشت تاسف باری داشت . در هیاهوی روزهای اول انقلاب ایران و پس از به قدرت رسیدن نیروهای جبهه ملی نظیر سنجابی ، بازرگان ، قطب زاده و کلا کابینه اول و نیز روابط نزدیک این افراد با شخصیتهایی نظیر چمران ، مطهری ، بهشتی ، صدوقی ، منتظری و ... و نیز حمایت شخص ایت الله خمینی از این گروه ، عملا نیروهایی با تفکر بازار نظیر ماتلفه اسلامی افرادی مانند مهدوی کنی ، ناطق و در راس انها هاشمی رفسنجانی به حاشیه رانده شده بودند . این گروه با برنامه ریزی بی نظیر توانست در طی 3 سال تمامی نیروهای رقیب را حذف و خود قدرت را به دست گیرد . با ادامه دادن جنگ ان را تثبیت کند و با فوت خمینی و تغییر قانون اساسی و رهبری جدید کله ارکان قدرت در دست این گروه معروف به راست قرار گرفت . گروهی که یک نام در ان بیش از همه خودنمای می کرد . علی اکبر هاشمی رفسنجانی .
یکی ار نفراتی که می بایست حذف شود بنی بود . بدون شک همان طور که در خاطرات رفسنجانی امده او حتی با ابت الله خمینی بر سر مساله بنی صدر بارها به مجادله پردهخته بود و نقضی اصلی رای عدم اعتماد مجلس به او بود . حماقت بزرگ بنی صدر نزدیکی او به مسعود رجوی خائن و وطن فروشان مجاهدین خلق بود . در خلا عدم حمایت از خود به بدترین گزینه چنگ زده بود .
بنیصدر در باغچه از توابع همدان بدنیا آمد پدرش آیت الله سیدنصرالله بنی صدر، از روحانیون با نفوذ همدان بود که با آیت الله روحالله خمینی نیز ارتباط دوستانهای داشت. او در دانشگاه تهران، در رشته های اقتصاد و حقوق اسلامی تحصیل کرد و چهار سال در موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی فعالیت نمود. بنیصدر رهبری گروه کوچکی از دانشجویان مخالف رژیم شاه را بهعهده داشت و دوبار به خاطر فعالیتهای سیاسی دستگیر و روانه زندان شد. پس از مجروح شدن در شورشی ناموفق علیه حکومت در خرداد ۱۳۴۲، او کشور را ترک و عازم فرانسه شد. بنیصدر به همراه حسن حبیبی (معاون اول اسبق برخی از روسای جمهور ایران) جزء دانشجویانی بود که به همت احسان نراقی، نظریه پرداز و محقق وابسته به فرح دیبا برای ادامه تحصیل به اروپا رفت. این دو نفر از شاگردان نراقی نیز بودهاند. او در دانشگاه سوربون پاریس دکترای خویش را احراز نمود و به تدریس در دانشگاه پرداخت.
بنی صدر در دهه هفتاد میلادی و سالهای پیش از پیروزی انقلاب، به عنوان یک ناسیونالیست اسلامی پرشور و اقتصاددان انقلابی با ایراد سخنرانی و چاپ و انتشار مقالات و کتب تالیفی خود، به مبارزه با حکومت شاه میپرداخت. به عقیده هاشمی رفسنجانی، در طی این سالها بنیصدر که نزدیکی بیشتری با جبهه ملی احساس میکرد و خود را تئوریسین انقلاب میدانست همواره درگیر رقابت با صادق قطب زاده (که او نیز در پاریس اقامت داشت) بود. قطب زاده نزدیکی فکری بیشتری با نهضت آزادی داشت و به همین لحاظ بیشتر مورد تائید مبارزین اسلامی بوددر سال ۵۷ و اندکی پیش از پیروزی انقلاب، با ورود آیت الله خمینی به پاریس، او جزء معدود کسانی بود که در فرودگاه به استقبال او آمد و سپس به جمع همراهان او پیوست. پس از ناآرامیها و آشوبهای داخلی که سبب فرار شاه از ایران شد، این دو در تاریخ ۱۲ بهمن سال ۱۳۵۷ با پرواز ایرفرانس (که بنی صدر کرایه چارتر آنرا با چک بلامحل خودش پرداخته بود) به کشور بازگشتند.

بعد از پیروزی انقلاب ۱۳۵۷، خمینی که عهده دار کنترل کشور بود، پس از به کار گماردن دولت موقت ، بنی صدر را ابتدا در ماه تیر ۵۸ به معاونت وزارت اقتصاد و دارایی، و سپس درماه آبان به سمت وزیر منصوب کرد بنی صدر همچنین مدتی به عضویت شورای انقلاب در آمد و سپس با بروز بحران گروگانگیری کارکنان سفارت آمریکا در تهران، به یکی از تصمیم گیرندگان و مخالفین اصلی آن تبدیل شد. رقابت وی با قطب زاده، باعث شد حل این بحران ۴۴۴ روز به طول بیانجامد. مدتی بعد از استعفای دولت موقت مهندس مهدی بازرگان، او با حمایت جامعه روحانیت مبارز برای انتخابات ریاست جمهوری کاندید شد و در پنجم بهمن ماه ۱۳۵۸ با به دست آوردن یازده میلیون رای به عنوان اولین رئیس جمهور تاریخ ایران انتخاب گشت. او دراین انتخابات، ۷۶ درصد آرا را کسب کرد. رکوردی که 17 سال بعد توسط سید محمد خاتمی شکسته شد. رقبای وی در این انتخابات آقایان (حسن حبیبی، احمد مدنی، صادق طباطبایی، داریوش فروهر، صادق قطبزاده، کاظم سامی، محمد مکری، حسن غفوریفرد و حسن آیت بودند و تعداد آرای این افراد مجموعا بیست و سه درصد آرای باقیمانده را تشکیل میداد.
یک ماه پس از پیروزی بنیصدر در انتخابات، او از سوی خمینی به ریاست شورای انقلاب که هیات سیاستگذار و نظریه پرداز ایران محسوب میشد، منصوب گشت. خمینی همچنین به منظور تقویت موقعیت او، سمت فرماندهی کل قوا را نیز به او محول کرد. در طول دوران ریاست جمهوری، بنی صدر با روحانیون مخالفش در حزب جمهوری اسلامی، چون سیدعلی خامنهای و علیاکبر هاشمی رفسنجانی که میکوشیدند تا او را عاملی تشریفاتی و بینفوذ جلوه دهند، و همچنین مجریان ناکارآمد وزارتخانهها مبارزه مینمود. او از روی اکراه و تحت فشارها، محمد علی رجایی را که مورد تایید او نبود در مرداد ۱۳۵۹ به سمت نخست وزیری دولت خویش انتخاب کرد و مدت کوتاهی پس از عدم قبول بنی صدر در پذیرفتن نامزدهای منتخب رجایی برای کابینه دولت، روابط ایندو به تیرگی و ناسازگاری گرایید. مدتی بعد در ماه مهر همان سال عراق به خاک ایران یورش برد که موجب جنگی هشت ساله بین این دو کشور گردید. به جز اختلاف نظر و درگیری او با نخست وزیر و اعضای کابینه، او در ابتدای جنگ به سیاستهایی معتقد بود که موجب مخالفت حزب جمهوری اسلامی و مجلس و روحانیونی که پیشتر از او حمایت کرده بودند، شد. حزب، روزنامه جمهوری اسلامی را منتشر میکرد و بنی صدر شروع به انتشار روزنامه انقلاب اسلامی (که از تیراژ بیشتری برخوردار بود) نمود.

در نهم ماه آبان، بنیصدر طی نامهای رسمی به خمینی، اعتراض خود را مبنی بر اینکه وزیران بی کفایت تهدیدی بزرگتر از تجاوز عراق به خاک کشور برای امنیت محسوب میشوند، نشان داد. وی همچنین در این نامه عنوان کرد که هشدارهایش درمورد وخیمتر شدن اوضاع اقتصادی و پافشاریهایش مبنی بر نیاز به سازماندهی مجدد نیروهای مسلح، نادیده انگاشته شدهاند. این نامه و همچنین مخالفتهای او در گروگان گیری اعضای سفارت آمریکا در تهران، خشم مجلس وقت (که اکثریت آن از اعضای حزب جمهوری اسلامی تشکیل میشد) را بر انگیخت و در تاریخ ۳۱/۳/۱۳۶۰ مجلس شورای اسلامی با اکثریت ۱۷۷ نفر در مقابل ۱۲ رای ممتنع و یک رای مخالف رأی بر عدم کفایت او داد. یک روز پس از آن، آیتالله خمینی که از مذاکرات بنیصدر با سازمان مجاهدین خلق که یک گروه ضد حکومت وقت محسوب میشد، بسیار برآشفته بود، با اعلام عزل او از ریاست جمهوری، دستور بازداشت او را به جرم توطئه و خیانت علیه نظام، صادر نمود. بنی صدر به همراه مسعود رجوی (رئیس سازمان مجاهدین خلق) مخفیانه از ایران گریخت و در فرانسه او را در تاسیس شورای ملی مقاومت ،گروهی که وقف براندازی حکومت خمینی شده بود، یاری کرد. در سال ۱۹۸۴ میلادی بنی صدر، به خاطر اختلاف نظر با رجوی، از ائتلاف در این شورا کنارهگیری نمود. او همچنین در این دوران با فرح دیبا (همسر شاه سابق) ملاقاتهایی در قاهره داشت.
دو فرمانده نظامی بلند پایه ایران رحیم صفوی و علی شمخانی در سالگرد آزادی خرمشهر در سال ۱۳۸۷ تبلیغات قبلی مقامات دولتی درباره خائن بودن بنی صدر را رد کردند. شمخانی گفت که وی بدنبال پیروزی بود.
بنی همجنان در پاریس و تحت حفاظت شدید امنیتی زندگی می کند . هنوز کراوات نمیزند که خود او بود که کراوات را مظهر فرهنگ صلیبی و غرب دانست و ان را از گردن مردان باز کرد . سوال هنوز پا برجاست . ایا او خائن بود یا نبود ؟ ؟

رحیم صفوی فرمانده سابق سپاه پاسداران در برنامه ای تلویزیونی در پاسخ به سوال مجری برنامه مبنی بر اینكه «می گویند بنی صدر در جنگ و دفاع خیلی به ما خیانت كرد ولی هیچ كس نگفته خیانت او چه بود»، با كمال تعجب اظهار داشت: «من هم نمیتوانم كلمه خیانت را به كار ببرم. بلكه نفهمی او را نسبت به موضع خودش كه رئیس جمهور بود و فرمانده كل قوا بود اما انقلاب اسلامی را درك نكرده بود و عظمت امام را و اینكه بالاخره باید تابع امام باشد. البته نسبت به مسئله جنگ هم چیزی نمیفهمید.»
همچنین علی شمخانی وزیر سابق دفاع نیز در برنامه ای دیگر پس از آنكه مجری برنامه با طرح سوالی ، مبنی بر اینكه «جریان نامه ای كه بعد از فتح خرمشهر برخی فرماندهان نظامی به بنی صدر نوشتند و دستور عقب نشینی ایشان را تقبیح كردند، چه بود»، پرسید، خطاب به وی گفت: «بنی صدر اصلا آن موقع نبود. بنی صدر تا زمانی كه در خاك ایران بود و فرمانده كل قوا بود، هیچ عملیات موفقی انجام نداد بنی صدر در عملیات سال 59 كه میخواست خرمشهر را آزاد كند و شكست خورد و فاجعه هویزه رخ داد، قصد خیانت نداشت بنی صدر دنبال پیروزی بود و اگر پیروز میشد، تانكهایی كه به سمت بصره میرفتند تانكهایی در تهران به سمت كرسیهای قدرت میرفتند و میگفت من عامل پیروزی ام. لذا بنی صدر خیانت نكرد»
عباس پالیزدار کسی که هی کس حتی نام او را نمی دانست در مرداب دانشگاه همدان ، همان جایی که سعید امامی تنها سخنرانی عمرش را در انجا کرده بود ، تنها سخنرانی زندگی خود را انجام داد . اگر اهل مطالعه باشید کتاب استفراغ اثر ژان پل سارتر را خوانده اید . پس از انچه که پالیزدار گفت تنها یک حس به من دست داد . تهوع .
پالیزدار حرفهایی گفت که همه می دانستیم . اگر کلمات او از دهان ما بیرون امده بود ، ضد انقلاب و جاسوس و عامل بیگانه و مخل امنیت ملی بودیم . اما امروز با حداقل عنوان بکی از اعضا کمسیون تحقیق و تفحص مجلس صحبت از میلیاردها ثروتی می کند که به جیب کسانی سرازیر شده که ما امت حزب الله پشت سرشان نماز خوانده ایم .دکمه غصبی توضیح المسائل کجا و کارخانه های ششصد میلیاردی کجا . تولیت استان امام هشتم کجا و معادن فیروزه نیشابور کجا !!
گمان من اینست که پالیزدار انچه گفته از سر دلسوزی محض نبوده است . احمدی نژاد برای نظام مهره سوخته است و اطرافیانش به دنبال چنگ زدن به هر طنابی برای بقا چنان افشا می کنند که تاریخ ما در خود سراغ ندارد . امروز مردان سیاست پیشه بی سیاست ایران پوکر روباز بازی می کنند .

مقاله ای به قلم عمادالدین باقی در خصوص مرگ سعید سیرجانی

سعيد امامي، كيهان، سعيدي سيرجاني
مقدمه:
۱‐ پيش از هر كلام بر خود فرض مي دانم اعتذاري را به پيشگاه كاركنان زحمتكش مؤسسه ي بزرگ كيهان تقديم و يادآور شوم كه مراد اين نوشتار از كيهان، رهبري دو ‐ سه نفرهي اين موسسه است كه خط مشي و محتواي آن را رقم ميزنند.
۲‐ اين نوشتار حكم صادر نمي كند و صرفا از طريق مقايسه ي گفتارهاي كيهان و سعيد امامي دربارهي سيرجاني و توضيحاتي افزون بر آنها، داده هاي لازم براي ن قابافكني از يك جريان سازمانيافتهي خشونت را در اختيار خوانندگان مي گذارد و خواستار پاسخگويي و روشنگري كادر رهبري اين موسسه در خصوص پرسشهاي پيش آمده و همچنين خواستار رسيدگي مراجع ذي ربط از جمله مجلس خبرگان رهبري به اين مورد و ساير مواردي است كه در سالهاي اخير پيرامون اين مؤسسه مطرح گرديده است.
۳‐ اگر هر كس در معرض اتهام بود بايد مطابق قوانين با رعايت كامل شئون انساني، به وي تفهيم اتهام شده و با حضور وكيل و هيئت منصفه در دادگاه علني و صالحه محاكمه شود . بنابراين سخن ير سر اتهامات احتمالي سيرجاني نيست بلكه ب حث از يك روش مافيايي براي مقابله با دگرانديشان است كه سنتي است ويرانگر قانون و حقوق مدني . طبق اصل ۳۹
قانون اساسي حتي اگر كسي مجرم شناخته شده و محكوم به زندان گردد، هتك حرمت او ممنوع و موجب مجازات است و كيهان در مورد بسياري از افراد از جمله سعيدي سيرجاني كه حتي در هيچ دادگاهي مطابق اصل ۳۲ قانون اساسي محاكمه نشده بود مستهجن ترين تعابير را به كار ميبرد.
۴‐ پروندهي سعيدي سيرجاني و گشوده شدن رسمي و آزاد آن يكي از مواردي است كه آگاهيهاي وسيعي را در اختيار مردم قرار داده و پرده از حوادث، سناريوسازي، روشها وحقايقي برميدارد كه نظام سياسي ايران را در برابر تكرار بيماري مشابه و مهلكي مصونيت ميبخشد، ريشه ي مقاومتهايي را كه در برابر مردم سالاري و انديشه ورزي و آزادي هاي قانوني صورت ميگيرد عريان مي سازد و البته اين امر تاوان سنگيني براي اصلاح طلبان درپي خواهد داشت اما در صورت موفقيت، راه را براب تحقق آرمانهاي انقلاب اسلامي درسال ۱۳۵۷ كه با تعلل و تاخير مواجه شده، هموار خواهد ساخت.
۵‐ بر اساس اظهارات يكي از همكاران سعيد امامي نزد يكي از روحانيون شناخته شده و نمايندهي تهران در مجلس شوراي اسلامي، سعيدي سيرجاني در زندان توسط امامي و با استعمال شياف حاوي پتاسيم كه منجر به سكته مي شود به قتل رسيده و با توجه به اينكه پزشكي قانوني نيز در همان زمان مرگ سيرجاني را ناشي از سكته ي قلبي قلمداد كرد و اسرار مرگ نويسنده مافياي خشونت از اين تاييد براي طبيعي جلوه دادن مرگ سيرجاني استفاده كرده است، ميتوان گفت كه امروز درگذشت سيرجاني در زمرهي قتلهاي زنجيرهاي محرز شده است.
بنابراين موضوع سعيدي سيرجاني يكي از نمون ه هايي است كه از طريق آن مي توان ارتباط كيهان را با قتلهاي زنجيرهاي دريافت.
سيرجاني در سراشيبي سرنوش ت :در نيمه ي دوم سال ۱۳۷۱ سعيدي سيرجاني طي نامه اي سرگشادهاي به رئيس جمهور وقت هاشمي رفسنجاني از اينكه چهار سال است هفده جلدكتابهاي چاپ شده ي وي را توقيف كرده اند و هيچ مقام مسئولي به شكايات وي رسيدگي نمي -كند، شكوه كرد و مي گويد اگر اگر گناهكارم محكمه داريد، زندان كنيد، جوخه ي اعدام داريدو... چرا زجركشم مي كنيد؟ از تنگناهاي معيشتي رنج برده و چشم به گشايشي در اخذ مجوزانتشار كتابهايش دارد . همين موضوع ساده كه براي بسياري از نويسندگان ديگر نيز به حق يا به ناحق رخ داده بود در خصوص سيرجاني به سرآغاز يك تراژدي مبدل شد . اين نامه انعكاسي افت و برخي از رسانه هاي خارجي و رسانه هاي اندك ياب داخلي خبري از آن درج كردند . از آن س جنگ روزنامه ي كيهان با سيرجاني درگرفت . او طي چند سال گذشته مقالاتي در جرايد ازجمله روزنامه ي اطلاعات و در چارچوب شرايط نظام سياسي كشور چاپ كرده و واكنشهايي روز كرده و پاسخهايي در روزنامه ها دريافت كرده بود اما اين بار متفاوت بود . كيهان و كيهان وايي چند مقاله ي بسيار شديداللحن در باب اينكه او خائن، جاسوس و ساواكي بوده و كتابهاي منوع شده ي وي عليه اسلام و مقدسات ديني بوده به رشته ي تحرير درآوردند . در فضاي
سياسي تك صدايي اراده قاهره گروهي در كار بود كه اگر كسي به دام آن مي افتاد استخلاص شوار و گاه غيرممكن بود و در شرايطي نابرابر از نظر رسانه اي، حقوقي و دفاعي، سيرجاني گام بعدي را بي محاباتر برداشت . فقدان حسابگري او در برآورد شرايط كه ناشي از انفرادي تصميم گرفتن از سوي يك عنصر فرهنگي و همنشين كتاب بود كه چندان دقايق سياسي را نمي -شناسد موجب شد او در فروردين ۱۳۷۲ نامه ي سرگشاده ي ديگري انتشار دهد اما اين بارخطاب به هموطنان . اين نامه در نسخه هاي محدودي در دست افراد معدودي مي چرخيد و قادربه نشر پاسخ خود در برابر نشريات كثيرالانتشار نبود ولي اين ن ارسايي صدا از هزينه ي اقدام سيرجاني نمي كاست. نامهي فروردين ۷۲ اساس زندان و قتل او گرديد و در واقع گورسيرجاني را حفر كرد زيرا او به مقالات كيهان در افشاگري نسبت به خود پاسخي درخور داده بود كه چون ياراي ادام ه ي اين حمله و دفاع حتي در شرايط نابرابر را نداشتند چاره اي جز زندان و بع د ... نماند، به ويژه كه در آن شرايط خاص سياسي كشور، سيرجاني كناياتي به خطوط قرمز سياسي داش ت .شگفت است كه سيرجاني در اين نامه، بخشهايي از مقالات كيهان و كيهان هوايي در دي و اسفند ۱۳۷۱ را پيرامون سوابق خيانت خود، همكاري با ساواك و اعتياد به مواد مخدر نقل كرده و به همه ي آنها پاسخ لازم را داده است اما در اعتراف نامهاي كه چندي بعد در زندان مي نگارد همان مطالب دي و اسفند ۷۱
كيهان را به عنوان اقرار آورده است . در حاليكه از نظر حقوقي و شرعي اقرار در شرايط آزاد معتبر است چگونه او مجبور مي شود هم هي مطالبي را كه در شرايط آزاد پاسخ داده و مردوداعلام كرده است در زندان به صورت كنشي صحه بگذارد؟ آقاي حسينيان در سخنراني خود صراحتا گفته است كه گروه آنها طي هجده سال اقتدار در دستگاه اطلاعاتي و قضايي، شكنجه ميكردهاند آيا مي توان احتمال داد كه سيرجاني هم يكي از آنها بوده است؟ به عبارت آقاي به هر حال من هم قاضي بودم در اين كشور ۱۸ سال قضاوت كردم سخت - »: حسينيان بنگريد
بدترين جاها و امنيتي ترين پرونده ها راهم بنده رسيدگي كردم . هيچكس نمي تواند ادعا كند حسينيان سپس براي بدنام كردن « اندازهي من امنيتي ترين پرونده ها را رسيدگي كرده من خوب مي شناسم اين دو نفر را بازجوهايي هستند كه هر » بازجوهاي سعيد امامي مي گويد پروندهاي كه دستشان بوده زماني كه من مسئول رسيدگي به پرونده هاي وزارت اطلاعات بودم وقتي كه پرونده هايي كه اينها بازبيني كرده بودند ميآوردند و ميگفتم از ا ول بازجويي بكنيد اينها اول سوژه را بزرگ مي كنند پدر يارو را درمي آورند يا وادارش مي كنند به خودكشي يا آبرويش را مي برند ميگويند مسئلهي اخلاقي داشته يا جاسوس بوده و آخر سر هم هيچ چيزي«. از آن در نميآورند ١
البته حسينيان ادعاي خود درباره ي دو بازجوي سعيد ا مامي را بايد ثابت كند زيرا دور نيست كه او از سر خصومت با آنها چنين نسبتي داده باشد اما نكته ي مهم اين است كه حسينيان بر رواج روشي در وزارت اطلاعات در دوره ي معاونت سعيد امامي و حضور خودش در اين سازمان صحه ميگذارد كه نمونه اي از آن را كه منطبق با تمامي كلم ات منقول از حسينيان در سطور بالا است در پروندهي سيرجاني ميتوان ملاحظه كرد.
کلیه این مطالب برگرفته از کتاب تراژدی دموکراسی در ایران نوشته عماد الدین باقی منتشر شده توسط نشر نی ۱۳۷۹ در تهران است .